|
میگویند زیارت مال پولدارهاست . مکه مال پولدار هاست . رفتن به خانه خدا مال پولدارهاست . میگویند حاجیان مکه روند تا به درش در بزنند . خدایا تو که ذلالجلال و الاکرام هستی . تو که صاحب عزت و جلال و کرم هستی . خدایا من فقیرم . خدایا من فقیرم . راه مکه نرفتم تا به درش در بزنم . خدایا پس کو آن کعبه ای که بیاید به درم در بزند ... ! صدائی رسا و زیبا گفت : ما کعبه رخساری داریم که میاید به فقیران زمین سر میزند . گدای در خانه اش باش تا بیاید به تو هم سر بزند . حق مع علی و علی مع حق . مولا از حق است و حق از مولاست . یعنی مولا به خدا پیوسته اند و در میانه محو شده اند که مولا بینی خدارا بینی و خدا را بینی مولا را در میانه نبینی . مانند قطره ای که به دریا میریزد . مولا جسمش آیینه و ذاتش . ذات الهیست و آن جسم . ذات اقدس الهی را منعکس میکند که گویند گر خدا بینی همه در رخ علی بین . در باب معرفت حقیقت : روایت شده که حضرت مولا روزی سوار بر اشتر به جایی میرفته و کمیل همراهش بوده است .. کمیل عرض کرد : (حقیقت چیست ) ؟ حضرت فرمودند : (( این سوال از تو نیست . قسم به خود حقیقت )) . کمیل گفت : (( آیا من از اصحاب سر شما نیستم ؟ )) . حضرت مولا فرمودند : (( بلی . ولی اگر من حقیقت را برای تو بگویم . از من ترشح میکند ظرف تو پر میشود و میریزد . تو ظرفیت این مطلب را نداری .)) . کمیل باز سوال کرد : (( آیا مثل تو شخصی . میشود کسی را ناامید بکند و جواب سوالش را ندهد؟)) حضرت مولا فرمودند : (( خوب . حالا به تو میگویم : نور خدا او را احاطه میکند بطوری که دیگه قابل اشاره نباشد . محیط است و در همه جا هست . یعنی فاصله ای بین خود و خدا نمیبیند تا قابل اشاره باشد . خدا بر او محیط است ولی در حالیست که مطمئن نیست آیا این حس حقیقت دارد یا خیال میکند )) (پرده اول ) . پس کمیل گفت : (( قربانت بروم بیشتر برایم بگو )) . حضرت فرمودند : آنچه موهوم و خرافات است . از خود دور بکند و درک بکند آنچه معلوم و حقیقت است . از آنچه که در پرده اول احساس کرده است مطمئن میشود و دیگر شکی برایش نمی ماند . ولی خودی هم دارد (خودیت) . خودش و خدا )) ( پرده دوم ) . کمیل گفت : ((باز هم بفرمایید )) . حضرت فرمودند : (( آنقدر از خودش بیخود شود که مثلا اگر تمام بدنش بیرون بیافتد حالیش نباشد . خودش را فراموش میکند . محو شد در خدا . آن ( خودیت ) را فراموش کرد . نه خودش را تشخیص میدهد نه خدا .)) (پرده سوم ) . کمیل گفت : ((باز هم بفرمایید )) . حضرت فرمودند : (( آنچنان در خدا جذب شود که در او جر وحدت چیزی نبیند . تشخیص بر میگردد . همه چیز را خدا میبیند .(( انا الحق )) . ( پرده چهارم ) . کمیل باز عرض کرد : (( قربانتان بروم باز هم بفرمایید)) : حضرت فرمودند : همانطور که صبح اول آفتاب میدمد نور آفتاب تمام فضا را میگیرد . در لوحه قلبت جز آن نور وحدت چیزی نبینی . تبدیل شد به همان نور . اراده اش اراده خدا شد . قطره شد . ماهیت خودش هم عوض شد . خوش هم از جنس دریا شد )) ( پرده پنجم ) . کمیل گفت باز هم بفرمایید : حضرت فرمودند : (( چراغ شب نما را خاموش کن چونکه صبح دمیده و نور او را ببین )) ( پرده ششم ) . (( کمیل نگاه کرد و حق را در جامه مولا دید و به خاک افتاد )). مولا گفته بود که تو ظرفیتش را نداری و به همین دلیل بر خاک افتاد و غش کرد . دست افشان پای کویان میروم .. بر در سلطان خوبان میروم .. میروم بار دگر مستم کند .. بی سر بی پا بی دستم کند .. میروم کز خویشتن بیرون شوم .. پرده لیلا رخی مجنون شوم .. . حضرت مولا روزتان مبارک . بلند شید و از خود نا امیدی بیرون کنید . چو پریشانی کنار زده و شیدایی . درون کنید . خانه را عطرافشانی و حیاط را آب و جارویی کنید . دل را به امید روی او. روشنایی کنید . بلند شید که دل به امید روی او همدم جان نمیشود . جان به هوای کوی او خدمت تن نمیکند . بلند شید که مبادا غایب به خدا نظر . ظهور کند . بلند شید که مبادا ما حاظران به خدا نظر غایب باشیم . ز مایه حیاط غسل ها کنید تن و جان را . استغفار کنید ز اعمال . گناهان را . عزم دیدار آن عشق الهی را جزم کنید . کمربند همت لبیکش را ببندید . بلند شید و تعلقات ز دل بیرون کنید . او را محرم اسرار بیرون و درون کنید . ز آسمان دل آن ماه تاریک غیبت را بیرون کنید. این خورشید ظهور را درون آسمان دل کنید . بس است انتظار و جامه انتظار بیرون کنید . خوش است دیدار و جامه دیدار به تن کنید . بلند شید که عاشقان همه به صفند که شما باز نمانید . بلند شید که کاروانها بسویش روانه اند که شما باز نمانید . صمنا با غم عشق تو چه تدبیر کنم ...... تا به کی درغم تو ناله شبگیر کنم ...... دل دیوانه از آن شد که نصیحت شنود .... مگرش هم ز سر زلف تو زنجیر کنم ........ با سر زلف تو مجموع پریشانی خود ... کو مجالی که سراسر همه تقریر کنم .... آنچه در مدت هجر تو کشیدم هیهات ...... در یکی نامه محال است که تحریر کنم ..... آن زمان کار زوی دیدن جانم باشد ...... در نظر نقش رخ خوب تو تصویر کنم ...... گر بدانم که وصال تو بدین دست دهد .... دل و دین را همه دربازم و توفیر کنم .... گفتم غم تو دارم . گفتم غم تو دارم . غم دوریت را. ای همه صفتهای خوب در بالاترین درجه ای که چه گویم که همه تویی . کریم تویی . معشوق تویی . همه تویی . الهی . گفتم غم تودارم . گفتی غمت سرآید . یا کریم ,درین غم جان سوز عالمت مرا میسوزانی بسوزان که ساز سوزت میشوم . الهی . اگر کوهم ! گرد وخاکی میشوم . اگر دریا ام ! قطره ای میشوم . گر اذن دهی ! هیچ میشوم . ولی اعتراف میکنم که خیلیها لیاقت دولت داری به خود میدهند ولی هرکسی را لیاقت هیچی نبود خدایا . گفتی ز مهرورزان رسم وفا بیاموز تا وفاداری بیاموزی ! گفتم ز جفاکاران این کار کمتر آید مگر آنکه تو وفادارم کنی . تو دلدارم کنی . گفتم یا کریم . کیست که تو را شناسد و عاشقت نشود . گر اذن دهی ! بر خیال عشقت ! راه نظر ببندم ! که گویی عاشقی ! که گویم عاشقم . گفتی . نیست لیاقت . دل سیاهت را که عشق از کوی دل روشنان آید . گفتم که بر خیال عشقت راه نظر نبستم و حال بوی عشقت گمراه عالمم کرد ! گفتی ! این که بویی از راه دورست به مشام تو میرسد و حال اگر بدانی در کوی عشاق چه خبر است ! گفتم خدایا ! چه خوشا نسیمی که از کوی عاشق دلداه آید ! گفتی چه خوشا نسیمی که از کوی معشوق دلربا آید . گفتم خدایا . رسیدن به لقایت . ما را به آرزو داشت ! گفتی تو بندگی کن . که بنده پرور آید . گفتم رحمانیتت . درین سوز و گداز عشق . کی عزم صلح دارد . گفتی مگوی با کسی . مگوی با کسی تا وقت آن سراید . گفتم که من کجایم ؟ که سرتاپا حجاب بودم ولی حال همه چیز تویی ؟ گفتی که در کوچه عشاق هستی ! گفتم ای ساقی . نوشی از چشمه عشقت خواهم تا همه وجودم یکپارچه محو و عاشقت شوند . ساقی پیاله ای داد لبریز و پر از آب چشمه عشق که نوشیدم و مست خرابتت شدم یا کریم . حال که میبینم ! همه پیاله تویی . آب تویی . عشق تویی . چشمه عشق تویی . ساقی تویی که به حقانیتت . همه تویی و ما محو در تو ایم . همه تویی. انا لله و انا الیه راجعون . عارف دلسوخته از خود نیست شود و از هستی خود محو گردد و این تنها راهیست که عاشق را به معشوق میرساند . بنابراین مرگ تن . تولد دوباره اوست . بمیرید . بمیرید . وزین عشق بمیرید ... درین عشق چو مردید همه روح پذیرید ....... بمیرید . بمیرید .وزین مرگ نترسید .... کزین خاک برایید . سماوات بگیرید ... بمیرید و بمیرید . وزین نفس ببرید ..... که این نفس چو بندست و شما همچو اسیرید بمیرید . بمیرید . وزین ابر برآیید ..... چو زین ابر بر آیید همه بدر منیرید .. (مولانا) . یا حق .یا علی . سبح اسم ربک العلی . الذی خلق فسوی . : بنام پروردگار خود که برتر از همه موجودات است به ستایش مشغول باش . آن که عالم را خلق کرد و همه را به حد کمالش رسانید . (سوره اعلی) مطرب عشق عجب ساز و نوایی دارد ........ نقش هر نغمه که زد راه به جایی دارد.. پیر دردیکش ما گرچه ندارد زر و زور......... خوش عطا بخش و خطا پوش خدایی دارد ستم از غمزه بیاموز که در مذهب عشق..... هر عمل اجری و هر کرده جزایی دارد . ( حافظ ) چهلمین روز درگذشت آن آیت الله حقیقی . محمد تقی بهجت . آن عالم فرزانه , عالم ربانی , عاشق اهل بیت(ع) , چشمه حکمتهای الهی, آن الگوی عالم نمای علم و عمل و ادب و زهد و تقوی وعبادت که گویی با رفتنش از میانمان برکتها و نعمتها از میانمان رفت را تسلیت عرض مینمایم . رفته بودم به قم به حرم حضرت معصومه (س) وارد شدم و مشتاقانه به مزار ایشان رفتم و اندکی تعمق و تفکر مرا برداشت که چون قبر ایشان را دیدم دریافتم که من چون مرده ای به دیدار زنده ای آمده است , غافلی به دیدار هوشیاری آمده است, ناتوانی به دیدار توانایی آمده است , از این همه بزرگواری ایشان و حقارت و غفلتهایم دلم به درد آمد و چون نگریستم انگار ایشان بر من فاتحه ای میخواند نه من بر ایشان و یاد سخن زیبای مولاعلی(ع) افتادم که میگویند : العالم حی و ان کان میتا : عالم همیشه زنده است گرچه بظاهر مرده باشد . چراکه علم شفای زندگیست و عالم شفای دنیاست . یا الله یا کریم . و هو العلی العظیم . الهی . من غافل به چه عزیزم که تو مرا خواهی !
مرا چه لیاقت وفا و سرور باشد درین روزگار .. جز گنه و جفا ندیدی از من ای پروردگار .... من به چه عزیزم که تو باز هم مرا میخوانی و میخواهی ! گر بگریزم .مرا به راهت آوری ! گر گویم دوست ندارم و روزیت نخواهم که من بنده گنه کار توام .. گویی که من دوست دارم و گرنخواهی باز روزیت دهم که من خدای مهربان توام ... الهی فرشتگانت گفتند که او همان بنده جفاکار و خائن تواست .. تو گفتی که من همان خدای وفادار و دلدار اوام . الهی چه لذتی دارد رسیدن مژده وصال تو .. الهی چه لذتی دارد وصال دل به شور عشق تو .. الهی تنها در بیابان با کوله باری پراز گنه مانده ام ... الهی اعتراف که از کاروان عارفان بازمانده ام .... الهی گرفتارم تو رهایم کن . نا فرمان بودم تو بنده ام کن ... الهی این بنده واقعی آنست که در غفلت دیدی ... تو آن خدایی که در هوشیاری دیدم ... الهی لیاقت ده که خویش را پیش تو یابم یا کریم ... الهی گر به حال خود رهایم کنی انم که دیدی .. گر مرا به رحمتت خوانی آنم که تو خواهی .. الهی در اوج عشق و عرفان به تو .. عارفان همه گوی سبقت و مقام را ربوده بودند از ما .. پس وای بر من . وای بر من که غافل شدم و زکاروان عارفانت بازماندم ... الهی مرا خود تربیت کن و خاص خویش گردان که به غیر تو راضی نشوم ..... به جز مژده وصال تو به هیچ چیز راضی نشوم ... الهی اول و آخر و ظاهر و باطنم تو هستی .. پس مرحمت کن تا خاص و خالص تو باشم .. الهی گرفتار آن دردم که تو درمان آنی ... بنده آن ثنایم که تو سزای آنی .. الهی آمده ام که نه طعامی خواهم نه آبی .. نه جایی خواهم نه مقامی .. نه شوری خواهم نه شورانگیزی.. تنها تورا خواهم که دل انگیزی .. من چه دانم که تو همه دانی که تو بودی و ما نبودیم .. پس ما را به خودت وصال ده که همه تو باشی و ما نباشیم . گر قابلم دونستی بگو تا با همین بزاعت کمم . دلم را به امید وصال تو چراغانی کنم . تا مژده وصال نوروز دهم به عالم ای معشوق یکتا که رقص و پای کوبی کنم . الهی شکرت یا الله یا کریم . دیگه آفتاب رفته و باز تاریکی همه جا رو گرفته و آن خورشید نیامد تا دلهای ما را که مانند ماه چشم به راهش هستند را روشن کند میدونید چه ؟ من امروز از مشهد از پیش امام رضا(ع) اومدم و میخوام یه چیزی بگم : یا امام زمان قربون مظلومیت و غریبیتون برم آقا . الهی که دورتون بگردم که تنهای تنهایید و از ما وفا ندیدید . آخه میدونید چیه ؟ من سه سالی هست که وقتی آقا دعوتم میکنه سه شنبه ها میرم جمکران و دعای زیبا و پر از عشق توسل را برای هرچه زودتر رسیدن فرجش میخوانیم و وقتی میرم این شعر رو میخونم :
دست افشان پای کوبان میروم بر در سلطان خوبان میروم میروم بار دگر مستم کند بی سر و بی پا بی دستم کند میروم کز خویشتن بیرون شوم پرده لیلا رخی مجنون شوم . گفتند سه شنبه تو صحن حرم امام رضا (ع) دعای توسل میخونند و منم با اشتیاق رفتم و چون در جمکران قبل از دعا . شعرها و دلتنگیهایی از امام زمان را میگویند آدم دلش هوایی میشه بره پیش آقا . رفتم نشستم یه آخوندی امد صحبت کنه منم گفتم جونم فدات میخوایی از اقا بگی دیدم صحبت کرد از حاج مصطفی خمینی یک ساعت صحبت کرد از انقلاب صحبت کرد از هرچی بگی گفت الا اصل کاری . به خدا خیلی دلم گرفت سیر اشکهایم جاری شد گفتم اینهمه اهل بیت گفته اند که از حجت دینتان سخن بگویید و همه جا و در محال از او بگویید ولی این آقای سخنگو قبل دعای توسل از هرکسی گفت الا امام زمانمون . شما بودید برای این تنهایی و غربت دلتون نمیگرفت ؟ میگویند امام رضا غریبه : بیایید ببینید چه سر و دستهایی براش میشکنند تا دستشان به ضریحش برسد اما کی یادی از آقا میکند . آیا کسی که سالی چندیدن میلیون نفر به دیدنش میروند و لبیک میگویند غریبه ! غریب آنست که ازش یادی نمیکنند و لبیکش نمیگویند . من سه شنبه شب در صحن حرم امام رضا بودم ولی به خدا دلم جمکران بود وقتی دیدم از آقا هیچی نمیگند احساس غریبی کردم من پیش امام رضا بودم و غریبیه امام زمان رو میکردم و گفتم خدایا گمگشته دیار محبت کجا رود که نام حبیب هست و نشان حبیب نیست . یا مولایم چه کرده ای با من که این چنین دیوانه ات شدم . یا ابا صالح المهدی ادرکنی یا امام زمان (ع) . دیدی گفتم هرجا برم غریبیه تورو میکنم دیدی پیش امام رضا(ع) رفتم ولی دلتنگ تو بودم میدونم ادمهای خوبم هست ولی چقدر ؟ هیچکس را به یاد تو ندیدم . هیچکس را منتظر تو ندیدم . به ولله که هیچ کس را غریب تر و مظلوم تر از تو ندیدم. آمدم و زمزمه کنان گفتم : ای غایب نظر به خدا میسپارمت جانم بسوختی و به دل دستدارمت بارم از کرم برخودنا به سوز دل بیمار انتظارم و درشفای فرجت . یا الله یا محمد یا علی یا فاطمه یا حسن یا حسین یا اباصالح المهدی . کیست مرا یاری کند ...
آمدم روی زمین ... آره امدم اینجا... گفتم اینجا چقدر کثیفه ... گفتند اینجا دنیاست مگر نمیدانی ... گفتم آن دنیایی که میگفتند اینجاست... گفتند آره ولی بدون به بد جایی اومدی....خیلی احساس غریبی کردم ..... گفتم خدایا اینجا کجاست .... چرا مرا به اینجا فرستادی.....دیدم میان اینها تنهای تنهایم..... و من اینجا غریب غریبم..... دیدم اندک کسانی را که مانند من بودند..... آره اونها هم احساس غریبی میکردند ...... گفتم امیدی برای زندگی ندارم..... گفتند امیدمان در راه است..... گفتند بخواندیدش تا بیاید .... گفتم شما کی را میخوانید..... گفتند سلطان غریبان عالم .... گفتم سلطان غریبان چرا... گفتند از شیعیانش وفاداری ندید....... غریب و تنها مانده ..... دیدم وفای آن جن و پری...... بیشتر از فرزندان آدمیزاد است .... گفتم پس چرا نمی آید ... . گفتند او یار نداره ...... دلدار نداره ... غمخوار نداره.... گفتم یا ابا صالح المهدی (ع) یار نداری...بیا خودم یارت میشم ... دلدار نداری... بیا خودم دلدارت میشم ... غمخوار نداری ... بیا غمخوارت میشم .... تو بیا .. بیا.. بیا گلم من فدات میشم ...وفادارت میشم .... خاک زیر پات میشم ... اگر قابلم بدونی.. ای بنده کریم خداوند کریم .... اللهم عجل لولیک الفرج . یا الله یا کریم . یا علی (ع) یا فاطمه (س) . سوالاتتان را مطرح کنید و در همین قسمت جوابهایتان را بگیرید . ممنون . رضا .
گل خوشبو (تو) به وبلاگ رضا عارفانه خوشامدی .
امیدوارم نهایت استفاده رو ببرید . یک شبی مجنون نمازش را شکست گمراه بودم چون از جمله مخلوقات قطع امید کردم به او پناه بردم گفتم ای پناه
بی پناهان پناهم ده . پناهم داد به آنکه اول باید پناه میبردم آخر پناه بردم این هم نشانه گمراهیم در آنجا کسانی را دیدم که دور عرش او میگشتند و فقط الله الله میگفتند دیدم مامورین به انها میگویند که هزار مقام به شما میدهیم میخواهید میگفتند نه . آنکه نظر بر دوستی حق دارد جز او هیچ نخواهد و دیدم حوریان بهشتی را که دور انها میچرخیدند یکی از ان حوریان نزدیک آمد عارفی گفت چه میخواهی : گفت که عشق و دوستی تو را . عارف گفت آنکه بر حق نظر دارد بر چیز دیگری نظر ندارد وقتی آنها را دیدم جمله عشقهای مجازی عاجز شده و از یادم رفت و به خدا گفتم که عشق و دوستی تو را خواهم . گفت : تو را انقدر بندگی نبوده که به عشق و دوستی ما بیرزد . گفتم خدایا مرا آنقدر بندگی نبوده که به عشق و دوستیت بیرزد اما تو را آنقدر خدایی هست که عشق و دوستست به تمام دوستیهای عالم بیرزد و مرا نا امید نکنی . خداوند کریم مرا به کریمیتش پذیرفت چراکه صفت کریمیش که بالاترین صفتش است مانع از آن شد که مرا رد کند . اگر آن عارف عشق آن حوری را میپذیرفت از زیارت حق محروم میماند چون یار و معشوقی غیر خدا اختیار کرده بود . دختر و پسری با هم ازدواج میکنند این ازدواج باید برای رضایت خداوند بر حسب وظیفه الهی و عاطفه انسانی باشد و همه چیز را برای خدا خواهند نه برای بودن با هم . بدانند که آنچه که میان آنهاست محبت است و زندگی را بر پایه رضای خداوند و محبتی که خداوند به آنها داده است بنا کنند و نسبت به یکدیگر محبت و دلسوزی داشته باشند که با هم زندگی میکنند و خداوند را حاضر و ناظر بر زندگیشان بدانند . لطف و برکت و رحمت خداوند را هم در کنار خود میبینند و تسلیم او هستند و میدانند که روزی از هم جدا خواهند شد . آنوقت است که هیچ چیز جز خداوند نمیتواند آنها را از هم جدا کند و پیوند و تعهد واقعی اینست و آن اسناد و مهریه ملاک نیست . مثلا : حضرت محمد (ص) و حضرت خدیجه (س) با اینکه بسیار همدیگر را دوست میداشتند و به هم محبت داشتند وقتی امر خداوند به میان آمد از همه چیزشان
می گذشتند مانند امر خداوند به حضرت محمد (ص) که گفت : چهل روز در غار به عبادت و روزه مشغول باش . حضرت لحظه ای درنگ نکرد چراکه اینان نسبت خدایی دارند نه آدمی . یعنی محو در خداوند هستند . جمله عاشقان مجازی از خداوند خود را خواهند و خود را نیازمند به هم می دانند و چون یکی از میان رود آن یکی بال و پرش میشکند و دنیا بر سرش خراب میشود و احساس میکند که روزگارش سیاه شده و صبری ندارد . ولی کسانی که راه دوستی با خداوند را میروند باید نیازمند به او و از جمله مخلوقات بی نیاز باشند و عشق را بر او بدانند چراکه این عشقهای مجازی خیلی هایشان ظاهری است و خیلیها الان به خاطر پول و ملاکهای کاذب دیگر ازدواج میکنند و به عشق مجازی هم پی نمیبرند چه بشه به عشق خداوندی ! آن کسی که عاشق معشوق یکتاست اگر همه از پیشش روند تا خداوند با اوست احساس تنهایی نمیکند و اگر خداوند تنهایش بگذارد و همه پیش او باشند احساس تنهایی و بی کسی میکند . آدم باید خودش را به خداوند واگذار کند که هر چه او میخواهد که خیر و صلاح ما را میخواهد .
سلام صد سلام بر تو ای عاشق زیبای آرام
پی معشوق یکتا ز دل بی تاب و در چهره آرام ما دارای دو نسبتیم یکی نسبت به آدمی و دیگری حق . آنها که نسبت به آدم کردند در مواضع آن ( شیطان . نفس اماره : دنیا . هوای و ...) گیر افتادند چراکه حضرت آدم و حوا هم به خاطر همین از بهشت رانده شدند چراکه نسبت طبیعت بی قیمت است و چون نسبت به حق کردی در مقامات کشف و برهان و عصمت و ولایت( پیغمبران و امامان ) افتادی . نسبت به آدم در روز قیامت قطع میشود و نسبت خداوندی همیشه جاویدان و تغییر ناپذیر است . در قرآن هم اشاره به این نکته میکند که در قیامت مردم از ترس همدیگر را رها میکنند : پدر فرزندش را رها میکند و زوجین همدیگر را رها میکنند ( با اینکه یک عمر در هم غرق بودند ) زائو آبستن خویش را رها میکند با اینکه بسیار به او دل بسته و ...... نسبت آدمی قطع میشود چراکه ما از طرف خداوند امده ایم نه آدم ولی کسانی که عاشق خداوند بودند و نور ایمان و محبت خداوند در دلشان است روز قیامت در امان او هستند و چون با خداوند هستند از هیچ چیز نمی ترسند و اینان کسانی هستند که نسبت خدائی دارند نه آدمی و معشوق و معبود خداوندست . درد عشقی کشیده ام که مپرس....................... زهر هجری کشیده ام که مپرس پادشاهی که جهان در فرمان داشت . دختری ماه روی و مشکین موی داشت . دختری زیبا که رشک پری بود و چون یوسفی بود که چاهی در زنخدان داشت و طرهء موی او صد دل مجروح داشت و هر سوی مویش رگی با روح پیوند داشت . ماه رویش رشک بهشت بود و ابروانش رنگین کمان بود و از کمان ابرو تیره مژه بر دلها میزد . رویش از خوبی و زیبایی از ماه و خورشید گوی میربود و در و یاقوت لبانش همه را مات و مبهوت کرده بود . هرکس در زنخدان او مینگریست . در چاه عشق او سرنگون میشد. و هر کس که در دام عشق او شکار میشد بی ریسمان در چاه عشق او گرفتار می آمد . روزی غلامی خوبروی برای خدمتی به نزد شاه آمد و به اندرون پادشاه درآمد . آن غلام بس ماه روی و زیبا منظر بود و از جمالش و کمالش مهر و ماه در محاق و زوال می افتادند و در جهان همانندی نداشت و در سر کویش از غوغای عاشقان خبرها بود . صد هزار خلق در کوی و بازار در روی خورشیدی او حیران مانده بودند . قضا را روزی آن دختر زیباروی نگاهش به این غلام زیبا روی افتاد و عاشق روی نکوی غلام شد و نا گریز سودای عشق او شدت گرفت و راز او از پرده بیرون افتاد و عقل او برفت و عشق بر وی بتاخت و عشق زورمند جان شیرین او را تلخ و شور کرد . دختر مدتی با خود اندیشید مگر راز خود را پنهان دارد یا از سر عشق آتشین خود بگذرد اما نتوانست و بی قراری پیشه کرد .این دختر ماه پیکر را کنیزان و خوش حالان بود که همدم و همراز او بودنند . دختر پادشاه ده کنیز غزل خوان و چنگ نواز داشت که او را سرگرم میداشتند و پری خوانی خواننده و نوازنده بودنند و لهن داوودی آنان جانفزا و طرب افزا بود . دختر حال خود را و عشق خود را با آنان در میان گذاشت و ترک نام و ننگ گفت و ناگریز ترک جان گفت (از حال رفت) . آری هر آنکس که عشق جان او را شکار کند دیگر کجا سر جای و هوای زندگی دارد؟ بود و نبود جان برای عاشق یکی است . دختر با خود گفت که اگر عشقم را بر غلام اظهار دارم او را اشتباهی و غروری بر سر افتد که کار خردمندان نباشد و مرا و حشمت مرا و شاءن مرا ویران کند . اخر چون من شهزاده ماهرویی کی تواند عاشق و دلداده غلامی گردد و اگر قصه عشق خویش را آشکار نکنم در پس پرده زارزار بمیرم . من خود صدها کتاب صبر بر خود خوانده ام اما عاشق را کی طاقت صبر و بردباری است ؟ و از عشق تا به صبوری هزار فرسنگ فاصله است. دلم خواهد که از او و از عشق او بهره گیرم . اما آن غلام معشوق محبوب من در نیابد نداند . آگر چنین شود کام دل من حاصل آید و مقصود من بر آید . چون کنیزان خوش آواز این سخن دختر پادشاه را بشنیدند و عشق او را دریافتند. گفتند ای بانوی ما غم مدار و دل ناخوش مکن که ما کار را برتو آسان میکنیم و تو را چنان که خواهی بر وصل محبوب رسانیم و امشب او را نزد تو آوریم . آنچنان که او با خبر نباشد و راز تو از پرده بیرون نیفتد . کنیزکی نزد غلام رفت و او را بیان خوش و طنازی و دلبری بفریفت و می و پیاله خواست و در می داروی بیهوشی کرد و غلام را از ان باده بنوشانید . آن غلام جام بنوشید و مست شد و بیهوش شد و به خواب رفت . چون شب درآمد . کنیزان به جایگاه غلام رفتند و بستری آماده ساخته و او را چون بیماران مدهوش بر بستر گذاشتند و دوان دوان او را به قصر دختر پادشاه بردند و بر تخت زر خوابانیدند و بر روی و موی او مشک و عنبر فشاندند . تا او را از سر مستی و بیهوشی خواب آلوده به نیمه حالی باز آورند و شراب دادند و به رقص و پایکوبی و آوازه خوانی پرداختند و غلام کم کم بر سر حال آمد و بیدار گشت و خود را در قصری زرنگار و بر تختی زرین یافت که ده شمع عنبرین در دست ده کنیز ماهروی همی سوخت و کنیزان میزدند و میخواندند و شادی میکردند . در میان آواز خوانان ماهروی . دختر پادشاه با طنازی و دلفریبی و عاشقی میدرخشید. چشم از چهره زیبای غلام برنمیداشت . غلام را نظر بر چهره زیبای دختر ماهروی پادشاه افتاد و بی قرار و حیران چهره او شد . عقل و جانش برفت و دیگر نه دراین عالم بود نه در آن عالم و عالم در عالم عشق و سودازدگی بود .سینه اش پر عشق و زبانش لال و پر ذوق و شور و اشتیاق . دختر پادشاه را همی نگریست . دختر پادشاه طاقت را از دست بداد و جامی از می ناب بدو داد و چشم غلام در چهره دختر بلند شد و در رخساره دختر حیران گشت و چون زبانش از شدت شوق و مستی بند آمده بود می گریست و سر می خارید و می اندیشد و آن دختر دلبر نیز اشک میفشاند و زارزار میگریست و با مستی تا صبح مات و مبهوت همدیگر بودند و نه در خود بودند نه بیخود تا آنجا که عشقشان زبانزد خاصان و عامیان شد و پادشاه را توان مقابله با عشق دخترش را در خود ندید و از ترس تنها فرزندش یعنی دخترش جراءت کشتن آن غلام را نیز نداشت و بلاجبار راضی به ازدواج آنان داد و آنان مست و غرق در عشق هم بودند و آنچنان محو هم بودند که نه کسی را میدیدند و نه صدایی میشنیدند و روزگارشان را به همین روال طی میکردند تا آن که اجل هر دویشان در مستی بر اثر خوردن شرابی فاسد و مسموم رسید و ترک دنیا گفتند و به آن دنیا رفتند و عشق خود را همچنان ناب ترین عشقها میدانستند و در آنجا وقتی عشق خداوندی را دیدند دلهایشان بیدار شد و پرده ها از رویشان برداشته و عشق خود را در مقابل آن عشق یکتایی نا چیز دیدند و از اینکه این عمر را وقف هم کرده بودند و در هم غرق بودند بسی ناراحت و غمگین بودند تا آنجا که هر یک دیگری را متهم میکرد که با آمدن تو من از این عشق ناب به دور مانده ام و همدیگر را مقصر میدانستند و با دیدن عشق خداوندی دیگر آن عشق و سوزش دل را به هم نداشتند و بسی تا آنجاکه ازین عشق خود خجل شدند که حتی با این عشق مجازی هم نتوانسته بودند یه عشق معشوق یکتا برسند و در آنجا کسانی را میدیدند که دور عرش خداوند معشوق یکتا میگشتند و طواف میکردند و دیدگانشان فقط بر عشق خداوند بود و بر چیز دیگر توجهی نداشتند و دیدند حوریان زیبا روی را که زیبایی خودشان یک برابر از صد قسم زیبایی آنها هم نیست که حوریان به دور عاشقان میگشتند و آنها را طلب میکردند و عاشقان میگفتند که آنکه نظر بر دوستی و عشق خداوند دارد بر چیز دیگر نظر ندارد و دیدند که یکی از حوریان بی تاب به سمت یکی از عاشقان رفت تا با او سر عشق و دوستی گزیند که آن عاشق این شعر را گفت که :
من ترک عشق معشوق یکتا نمیکنم صد بار توبه کردم و دگر نمیکنم باغ بهشت و سایه طوبی و قصر حور با مژده وصال عشق او برابر نیکنم این تقوایم باشد با ساکنان شهر که ناز و کرشمه بر عشق او نمیکنم. (عاشقان بهشت و متعلقات آن را حجابی میان خود و خداوند میدیدند) و این دو حال یکی از عاشقان را در عشق خداوندی جویا شدند که او گفت : درد عشقی کشیده ام که نپرس زهر هجری چشیده ام که مپرس گشته ام در جهان و آخر کار دلبری برگزیده ام که مپرس آنچنان در هوای خاک درش می رود آب دیده ام که مپرس من به گوش خود از دهانش دوش سخنانی شنیده ام که مپرس سوی من لب چه میگزی که مگوی لب لعلی گزیده ام که مپرس بی تو در کلبه گدایی خویش رنجهایی کشیده ام که مپرس همچو عاشقان غریب در ره عشق به مقامی رسیده ام که نپرس و چون محو این عشق ناب خداوندی شدند فرشته اتمام حجت کنان به آنها گفت : که مگر نمیدانید آدم و حوا گول شیطان را خوردند و آنچه محرم بود بر آنان آشکار شد و عشق خداوند را ترک گفتند و مست عشق هم شدند و به همین سبب از بهشت رانده شدند و در عشقشان یکدیگر را معشوق خوانده و از خداوند معشوق یکتا به دور ماندند و توبه کرده و به بهشت برگشتند که خداوند کریم و توبه پذیر است و شما که میدانستید چرا باز این اشتباه را مرتکب شدید و در هم غرق و از خداوند کریمتان به دور ماندید . و چون خداوند را شناختند او را کریم یافتند و راه امیدواری زدند و از عشق خود و غرق بودن در خود و فراموشی او ابراز پشیمانی و نادمی کردند و توبه کردند تا دیگر از او دور نشوند و از خداوند خواستند تا یادش را همواره در دل آنان نگه دارد و ترک جسم و منصب و متعلقات کردند و پای بر سرای عشق خداوندی نهادند و به جمله عاشقان پیوستند و فرشته ای از خداوند پرسید : یا حضرت ذوالجلال چطور آنها را که عمری تو را فراموش و در خود و آن مستی غرق بودند پذیرفتی ؟ و خداوند گفت : که آنان در خود غرق بودند و مرا فراموش کردند من که در خود غرق نیستم و آنان را فراموش نکردم به خاطر همین درهای رحمتم را بسویشان باز کردم و جز این نیست که من رحمان و رحیمم و سرشار از عشق و محبتم . فرشته گفت : آری خداوندا همانا که تو مهربان و بخشنده ای و حمد و ثنا مختص توست یا کریم . تمام . خداوندا پناه بر تو ای کریم . |
|